Saturday, June 23, 2007

تو رفته ای


گویي
شب را پگاه نيست
هر سو سکوت هست
سکوتي هراسنک
اي کاش
تا شيشه دريچه اين خانه بشکند
سنگي ز دست کودک کوچه رها شود
اي کاش
دست ستم کشيده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
در آن سوي حصار حصين شادي ست
در آن سوي حصار شور رهايي و آزادي ست
ايا جهان به وسعت فکر ما
ايا جهان به وسعت زندان است؟
ديدم تو را که وسعت روحت را
به دوستاقباني دلقکها
در آن بهار عمر
غافل ز بازگشت بهاران
گماشتي
ايا جهان به وسعت دلتنگي ست ؟
از آن حصار سخت گذشتم
اما حصار خاطره ها را
اين حنظل هميشه به کامم ويران که مي تواند ؟
اينک تو رفته اي و نمي دانم
ايا کدام هلهله ات شاد مي کند
ايا کدام عاشق صادق
نام تو را شبانه
در کوچه هاي شب زده
فرياد مي کند
من از حصار تيره گذشتم
ديدم
سيماب صبحگاهي
از سر بلندترين کوهها فرو مي ريخت

No comments: