Wednesday, June 27, 2007

تکدرخت


در این غروب غمزده
بر من ببار
بر برگهاي بي طراوت من
اما ابر
عقيم بي نم باران گذشت و رفت
عابر به سوي من
بر شاخسار من
بر شاخسار بي بر و برگم نظر فکن
اينجا
هر چند چشمه سارا روان نيست
بنشين
بنشين دمي و بر من تنها نگاه کن
عابر
اين هيچ التفات شتابان گذشت و رفت
اي پر کشيده جانب ناهيد و ماه و مهر
جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر
هشدار بيم غرش توصان
هشدار بيم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشين
اما پرنده
هيچش به دل نه بيم ز توفان گذشت و رفت
هان آهوي فراري اين صحرا
تا دوردست مي نگرم
صياد نيست در پي صيد تو بازگرد
قدري درنگ در بر من
قدري درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
شب مي رسيد و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت

غزلواره


اين عشق ماندني
اين شعر بودني
اين لحظه هاي با تو نشستن سرودني ست
اين لحظه هاي ناب
در لحظه هاي بي خودي و مستي
شعر بلند حافظ
از تو شنودني ست
اين سر نه مست باده
اين سر که مست مست دو چشم سياه توست
اينک به خاک پاي تو مي سايم
کاين سر به خاک پاي تو با شوق سودني ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت که بدانند مردمان
محبوب من
به سان خدايان ستودني ست

من پکباز عاشقم
از عاشقان تو
با مرگ آزماي
با مرگ اگر که شيوه تو آزمودني ست
اين تيره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
يا به شکر خنده هاي تو
گرد و غبار از دل تنگم زدودني ست
در روزگار هر که ندزديد مفت باخت
من نيز مي ربايم
اما چه ؟
بوسه
بوسه از آن لب ربودني ست
تنها تويي که بود و نمودت يگانه بود
غير از تو هر که بود
هر آنچه نمود نيست
بگشاي در به روي من و عهد عشق بند
کاين عهد بستني اين در گشودني ست
اين شعر خواندني
اين شعر ماندني
اين شور بودني
اين لحظه هاي پرشور اين لحظه هاي ناب
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست

Saturday, June 23, 2007

سماع سوختن


عشق شادي ست ، عشق آزادي ست
عشق آغاز آدمي زادي ست
عشق آتش به سينه داشتن است
دم همت بر او گماشتن است
عشق شوري زخود فزاينده ست
زايش کهکشان زاينده ست
تپش نبض باغ در دانه ست
در شب پيله رقص پروانه ست
جنبشي در نهفت پرده ي جان
در بن جان زندگي پنهان
زندگي چيست ؟ عشق ورزيدن
زندگي را به عشق بخشيدن
زنده است آن که عشق مي ورزد
دل و جانش به عشق مي ارزد
آدمي زاده را چراغي گير
روشنايي پرست شعله پذير
خويشتن سوزي انجمن فروز
شب نشيني هم آشيانه ي روز
آتش اين چراغ سحر آميز
عشق آتش نشين آتش خيز
آدمي بي زلال اين آتش
مشت خاکي ست پر کدورت و غش
تنگ و تاري اسير آب و گل است
صنمي سنگ چشم و سنگ دل است
صنما گر بدي و گر نيکي
تو شبي ، بي چراغ تاريکي
آتشي در تو مي زند خورشيد
کنده ات باز شعله اي نکشيد ؟
چون درخت آمدي ، زغال مرو
ميوه اي ، پخته باش ، کال مرو
ميوه چون پخته گشت و آتشگون
مي زند شهد پختگي بيرون
سيب و به نيست ميوه ي اين دار
ميوه اش آتش است آخر کار
خشک و تر هر چه در جهان باشد
مايه ي سوختن در آن باشد
سوختن در خواي نور شدن
سبک از حبس خويش دور شدن
کوه هم آتش گداخته بود
بر فراز و فرود تاخته بود
آتشي بود آسمان آهنگ
دم سرد که کرد او را سنگ ؟
ثقل و سردي سرشت خارا نيست
نور در جسم خويش زنداني ست
سنگ ازين سرگذشت دل تنگ است
فکر پرواز در دل سنگ است
مگرش کوره در گذار آرد
آن روان روانه باز آرد
سنگ بر سنگ چون بسايي تنگ
بجهد آتش از ميان دو سنگ
برق چشمي است در شب ديدار
خنده اي جسته از لبان دو يار
خنده نور است کز رخ شاداب
مي تراود چو ماهتاب از آب
نور خود چيست ؟ خنده ي هستي
خنده اي از نشاط سرمستي
هستي از ذوق خويش سرمست است
رقص مستانه اش ازين دست است
نور در هفت پرده پيچيده ست
تا درين آبگينه گرديده ست
رنگ پيراهن است سرخ و سپيد
جان نور برهنه نتوان ديد
بر درختي نشسته ساري چند
چند سار است بر درخت بلند ؟
زان سياهي که مختصر گيرند
آٍمان پر شود چو پر گيرند
ذره انباشتي و تن کردي
خويشتن را جدا ز من کردي
تن که بر تن هميشه مشتاق است
جفت جويي ز جفت خود طاق است
رود بودي روان به سير و سفر
از چه دريا شدي درنگ آور ؟
ذره انباشي چو توده ي دود
ورنه هر ذره آفتابي بود
تخته بند تني ، چه جاي شکيب ؟
بدر اي از سراچه ي ترکيب
مشرق و مغرب است هر گوشت
آسمان و زمين در آغوشت
گل سوري که خون جوشيده ست
شيرهي آفتاب نوشيده ست
آن که از گل و گلاب مي گيرد
شيره ي آفتاب مي گيرد
جان خورشيد بسته در شيشه ست
شيشه از نازکي در انديشه ست
پري جان اوست بوي گلاب
مي پرد از گلابدان به شتاب
لاله ها پيک باغ خورشيدند
که نصيبي به خاک بخشيدند
چون پيامي که بود ، آوردند
هم به خورشيد باز مي گردند
برگ ، چندان که نور مي گيرد
باز پس مي دهد چو مي ميرد
وامدار است شاخ آتش جو
وام خورشيد مي گزارد او
شاخه در کار خرقه دوختن است
در خيالش سماع سوختن است
دل دل دانه بزم ياران است
چون شب قدر نور باران است
عطر و رنگ و نگار گرد همند
تا سپيده دمان ز گل بدمند
چهره پرداز گل ز رنگ و نگار
نقش خورشيد مي برد در کار
گل جواب سلام خورشيدست
دوست در روي دست خنديدست
نرم و نازک از آن نفس که گياه
سر بر آرد ز خاک سرد و سياه
چشم سبزش به سوي خورشيدست
پيش از آتش به خواب مي ديدست
دم آهي که در دلش خفته ست
يال خورشيد را بر آشفته ست
دل خورشيد نيز مايل اوست
زان که اين دانه پاره ي دل اوست
دانه از آن زمان که در خاک است
با دلش آفتاب ادراک است
سرگذشت درخت مي داند
رقم سرنوشته مي خواند
گرچه با رقص و ناز در چمن است
سرنوشت درخت سوختن است
آن درخت کهن منم که زمان
بر سرم راند بس بهار و خزان
دست و دامن تهي و پا در بند
سر کشيدم به آسمان بلند
شبم از بي ستارگي ، شب گور
در دلم گرمي ستاره ي دور
آذرخشم گهي نشانه گرفت
که تگرگم به تازيانه گرفت
بر سرم آشيانه بست کلاغ
آسمان تيره گشت چون پر زاغ
مرغ شب خوان که با دلم مي خواند
رفت و اين آشيانه خالي ماند
آهوان گم شدند در شب دشت
آه از آن رفتگان بي برگشت
گر نه گل دادم و بر آوردم
بر سري چند سايه گستردم
دست هيزم شکن فرود آمد
در دل هيمه بوي دود آمد
کنده ي پر آتش انديشم
آرزومند آتش خويشم

آی عشق


آی عشق آی عشق چهره آبیت پیدا نیست...

تو رفته ای


گویي
شب را پگاه نيست
هر سو سکوت هست
سکوتي هراسنک
اي کاش
تا شيشه دريچه اين خانه بشکند
سنگي ز دست کودک کوچه رها شود
اي کاش
دست ستم کشيده به سنگ آشنا شود
من از حصار سخت گذشتم
در آن سوي حصار حصين شادي ست
در آن سوي حصار شور رهايي و آزادي ست
ايا جهان به وسعت فکر ما
ايا جهان به وسعت زندان است؟
ديدم تو را که وسعت روحت را
به دوستاقباني دلقکها
در آن بهار عمر
غافل ز بازگشت بهاران
گماشتي
ايا جهان به وسعت دلتنگي ست ؟
از آن حصار سخت گذشتم
اما حصار خاطره ها را
اين حنظل هميشه به کامم ويران که مي تواند ؟
اينک تو رفته اي و نمي دانم
ايا کدام هلهله ات شاد مي کند
ايا کدام عاشق صادق
نام تو را شبانه
در کوچه هاي شب زده
فرياد مي کند
من از حصار تيره گذشتم
ديدم
سيماب صبحگاهي
از سر بلندترين کوهها فرو مي ريخت

زندگی


چه فکر مي کني ؟
که بادبان شکسته زورق ِ به گل نشسته اي ست زندگي ؟
در اين خراب ِ ريخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گريخته
به بن رسيده راه ِ بسته اي ست زندگي ؟
چه سهمناک بود سيل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت
ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب در کبود ِ دره هاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد مي روي ؟
چه ابر ِ تيره اي گرفته سينه ي تو را
که با هزار سال بارش ِ شبانه روز هم
دل ِ تو وانمي شود
تو از هزاره هاي ِ دور آمدي
درين درازناي ِ خون فشان
به هر قدم نشان ِ نقش ِ پاي ِ توست
درين درشتناک ِ ديولاخ
ز هر طرف طنين ِ گام هاي ره گشاي توست
بلند و پست ِ اين گشاده دامگاه ِ ننگ و نام
به خون نوشته نامه ي وفاي توست
به گوش ِ بيستون هنوز
صداي ِ تيشه هاي توست
چه تازيانه ها که با تن ِ تو تاب ِ عشق آزمود
چه دارها که از تو گشت سربلند
زهي شکوه ِ قامت ِ بلند ِ عشق
که استوار ماند در هجوم ِ هرگزند
نگاه کن
هنوز آن بلند ِ دور
آن سپيده آن شکوفه زار ِ انفجار ِ نور
کهرباي آرزوست
سپيده اي که جان ِ آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يک نفس در آن زلال دم زدن
سزد اگر هزار بار
بيفتي از نشيب ِ راه و باز
رو نهي بدان راز
چه فکر مي کني ؟
جهان چو آبگينه ي شکسته اي ست
که سرو ِ راست هم در و شکسته مي نمايدت
چنان نشسته کوه در کمين ِ دره هاي ِ اين غروب ِ تنگ
که راه بسته مي نمايدت
زمان ِ بي کرانه را
تو با شمار ِ گام ِ عمر ِ ما مسنج
به پاي او دمي ست اين درنگ ِ درد و رنج
به سان ِ رود
که در نشيب ِ دره سر به سنگ مي زند
رونده باش
اميد ِ هيچ معجزي ز مرده نيست
زنده باش

پناهم میدهی امشب؟



سلام اي چشم باراني ! پناهم مي دهي امشب ؟
سوالم را که مي داني ! پناهم مي دهي امشب ؟

منم آن آشناي ساليان گريه و لبخند
و امشب رو به ويراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

ميان آب و گل رقصان ، ميان خار و گل خندان
در آن آغوش نوراني ، پناهم مي دهي امشب ؟

دل و دين در کف يغما و من تنها و من تنها...
در اين هنگام رو حاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

به ظلمت رهسپار نور و از ميراث هستي دور
در آن اسرار پنهاني ، پناهم مي دهي امشب ؟

رها از همت بودن ، رها از بال و پر سودن
رها از حد انساني ، پناهم مي دهي امشب ؟

نگاهت آشنا با دل ، کلامت گرمي محفل
تو از چشمم چه مي خواني ؟ پناهم مي دهي امشب ؟

و من با اشک مي شويم تمام شعرهايم را
پس از مصراع پاياني ، پناهم مي دهي امشب ؟؟؟...

سلسله مو


پيش آن سلسله مو مشت ما واشده بود
وسط اين همه کوه تيشه رسوا شده بود
باز غوغا شده بود
بهترين لحظه عشق با تو پيدا شده بود
همه بر ساحل عشق تشنه مي رقصيدند
روح مرموز عطش مثل دريا شده بود
باز غوغا شده بود
گرچه اي دف زن مست شيشه باده شکست
يک بغل مستي و نور قسمت ما شده بود
باز غوغا شده بود
ديدم اهريمن شب در شب کشتن خويش
انقدر مي زده بود انقدر مي زده بود
تا اهورا شده بود
رفته بودم به برش پيروهن پاره کنم
يوسف از فرط جنون مسخ ليلا شده بود
چنگ بر خاک زدم تا به چنگش بکشدم

ديدم از روزن خاک محو بالا شده بود ...

مرگ عشق


وقتي که خورشيد به پيشواز شب مي رود
و کوچه از آخرين عابر تهي مي شود ، من با کوله باري از غم و درد مي روم
و تو را با تمام خاطرات ديرين در ميان کوچه هاي ساکت شب تنها ميگذارم
اما بدان نبظ خاطرم هر لحظه به ياد تو مي تپد .
روزهايم را چون رويايي بي معنا به ديوار نيستي کوبيده ام
نميدانستم که جسد خونينشان را بايد در قلبم دفن کنم .
چند وقتي است نگاه ها سنگين شده است
هر کس از کنار من رد ميشود
با ناخن هايش روحم را خراش مي دهد
ديگر نمي خواهم سنگيني نگاه را احساس کنم .
من هميشه از سکوت گريزان بودم ، سال ها است که سکوت کرده ام
و اينک ترس من را تکان مي دهد و من پيوسته به عقب بر ميگردم
و از خود اين سوال را بارها پرسيده ام
که آيا من راه را عوضي آمده ام ؟
روزي که حرف ها خاتمه يافت ؟
روز مرگ من نزديک است !