تکدرخت
بر من ببار
بر برگهاي بي طراوت من
اما ابر
عقيم بي نم باران گذشت و رفت
عابر به سوي من
بر شاخسار من
بر شاخسار بي بر و برگم نظر فکن
اينجا
هر چند چشمه سارا روان نيست
بنشين
بنشين دمي و بر من تنها نگاه کن
عابر
اين هيچ التفات شتابان گذشت و رفت
اي پر کشيده جانب ناهيد و ماه و مهر
جولان دهنده در دل اين واژگون سپهر
هشدار بيم غرش توصان
هشدار بيم بارش و بوران است
بر شاخسار من بنشين
اما پرنده
هيچش به دل نه بيم ز توفان گذشت و رفت
هان آهوي فراري اين صحرا
تا دوردست مي نگرم
صياد نيست در پي صيد تو بازگرد
قدري درنگ در بر من
قدري درنگ کن
آهو
چون برق و باد هراسان گذشت و رفت
شب مي رسيد و روز
دلخسته از درنگ
افسرده از بسيط بيابان گذشت و رفت








